تبليغاتX
رقص پروانه ها
 

 آبان ۸۷ - بهشهر ، پارک سرو


            دوست جون

 

 


پ.ن:

فال حافظ اینترنتی گرفتم ، چنان جوابی داد که .......

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 14:2 | لینک ثابت |

سلام

 

می دونین چیه ، زندگی همه ما یه قصه بزرگه ، قصه ی که پر از قصه های کوچیک تره که همون یه قصه بزرگ رو شکل می ده. خیلی ها قصه هاشون رو تکراری می نویسن یا یکجور می بیننش...اما من تو هر کدومشون یه ...نمی دونم گاهی وقتها چیز ، گاهی وقتها کس و گاهی یه حس عجیب و جدید می بینم. یادمه یه بار، یه نفر برام کامنت گذاشته بود که وبلاگ خوبی داری ولی نمی دونم چرا می خوای رمانتیکش کنی....کلی خندیدم. آخه خیلی باحال و بامزه اومد.ایول!....من احساسم رو می نویسم. حالا چه خطری ، چه شاد ، چه غمگین! اگر رمانتیک می شه دست خودم نیست اینطوری میاد!امروز می خوام یه قصه جدید از این قصه کوچولوها بگم. این یکی احیانا خودش رمانتیکه . من حسم رو می گم دیگه شما چطوری می گیرینش رو بهم بگین. شاد ، غمگین ، پرهیجان، آروم و...؟!!!

چیزهای رو که دارم اینجا می نویسم فقط بخشی از روزهایست که من گذروندم و بعد از اتمام داستان تنها به مادرم گفته بودم. حالا فقط بخشی ازون رو اینجا براتون می نویسم....از ثانیه ثانیه های که گذشت!

لطفا این آهنگ رو دانلود کنین!  مرتبط با متن

 

درست شب 31 شهریورماه ، شب یا ساعتهای اولیه اول مهرماه با یک خواب شروع شد.

مامان داشت من رو می رسوند دانشگاه. مسیر پراز درختهای که غرق شکوفه های صورتی ملایم و سفید بودن ، بود. فوق العاده بود. شگفت آور! غرق تماشا شده بود. گفتم کاش دوربینم بود تا عکس می گرفتم دفعه بعد که اومدم حتما دوربین رو میارم تا عکس بگیرم. بعد به مامانم گفتم : امسال بهار چه زود اومد، گفتم مامان چطوری می شه یعنی امسال ما دو بهار داریم؟ بعد پاییز و زمستون چی می شه؟! چطور میشه یعنی؟!

 

گذشت ، گذشت تا رفتیم مشهد و برگشتیم. تماسی گرفته شد. فردی به فکر فرو رفت برای انتخاب بزرگ برای زندگی جدید.

 تاپ تاپ ، صدای قلبهای که موسیقی می سازند.

دلهای نگران که همه پنهان می کردن تا بانوی نقش اصلی داستان ما فشارهای ذهنیش بیشتر نشه.

تاپ تاپ ، هیجان

تاپ تاپ ، صبحها فقط فکر فکر فکر ، فکر بانوی نقش اصلی داستانم

تاپ تاپ ، ظهرها ذهن خسته از فکر ، سردردها تا شب!

تاپ تاپ ، شبها من او! وای قلبم ، انگار داره از جا کنده می شه! صداش رو می شنوم ... حرکتش رو روی لباسم می بینم... آه بسه دیگه هما ،بگیر بخواب... از این ور به اونور...بوب بومب...نه نمی شه...پتو روی سر...فکر نکن بگیر بخواب...بموب بموب... آه تاپ تاپ بی خیال شو...بموب بموب رو چسبیدی؟ خوب به من چه خودش داره اینطوری می زنه! خجالت نمی کشی بسه دیگه چشمها بسه ...فکر نکن بگی بخواب...صدای اذان صبح ، وای صبح شد نماز و بعد کلاس!

توی کلاس ، استاد چرا چرت و پرت می گه! اینا چیه می نویسه! هااااااااااان؟! چی می گه؟!! وای قلبم ...وای مغزم از هم داره می پاشه! و کلاسی که پیچانده می شود!

روزها و شبها همینطور گذشت...روز معارفه ، فشار روی 5/8 روی 5/5 مامان می گفت: خواستگاریه اون یکی دارن میان تو چرا فشارت افتاده؟!!

یک دونه خواهر ما جلوی چشمای من ، آینده ش ، انتخاب سخت...و دانه های تسبیحی که انداخته می شد! نماز با بغض ...روز شبهای که با نماز می گذشت و بغض بغض!بغضی متفاوت و عجیب...بهر حال گذشت گذشت و با یک واژه ساده آرام گرفت! بله! بهمین سادگی.

و با همین واژه ساده جواب سوالی رو که تو خوابم پرسیدم گرفتم! واینگونه ما دو بهاره شدیم! و خانواده هفت نفرما شد هشت نفره! بهار شد و لباس سپیدی بعد 30 سال بیرون می آید و بانوی قصه مان سپید پوش می شود. بهار شد و تو خندیدی! پرهیجان می گفتی و می شنیدی و من پشت در بسته اتاق بدون اینکه نه صحبتهای تو ، و نه حرفهای که از گوشی تلفن می شنیدی را بشنوم ، به تو نگاه می کردم و با لبخند و نشاط تو که حتی از پشت در هم مشخص بود ، می خندیدم!

دست های جدا ناشدنی ، جدا شدند و دست تو در دست کسی دیگر گذاشته شد. اما همیشه هرجا که باشی من همیشه پیش تو خواهم ماند. اما از این پس به گونه دیگری!

عروسی خواهرم با مجید عزیز رو بهردو تاشون تبریک می گم. مجید جان به جمع خانواده بهرام پرور خوش اومدی. همه مون دوست داریم. مراقب خواهرم باش... و دیگه گفتن نداره ولی اگه خدای نکرده فقط یه مو..... قبلش وصیتت رو بنویس!چون بعدش وقت نخواهی کرد ، شرمنده!

 

   سفره عقد هدیه و مجید

 


پ.ن:

اول اینکه چه خوبه آدم دیر میاد... بعد میان حالت رو می پرسن ، گل می فرستن ،  می فهمی هنوز کسای هستن که دوست دارن و هنوز کنارت هستن!...تازه دوستان قدیمی میان دوباره کارت رو نقد می کنن! به چه حالی!از همه دوستان متشکر...آخ چه حالی می ده آدم خودش رو لوس می کنه.

اما یه کامنت رو باید بیشتر توضیح داد... مینای عزیزم ، ماهم با تو غمگین بودیم.یادمه در غم عزیزانم بودم ، تازه از مشهد برگشتم شاید برای شروعی دوباره و خبر فوت پدر عزیزت. شوکه شده بودم...تو این چند وقت خیلی دوست داشتم خوشحالت کنم ، اما نمی دونستم چطور ؟ جویای حالت از بچه ها بودم ، اما نمی دونستم چه باید بکنم؟ خوشحالم که این خبر شادت کرد! خوشحالم که خندیدی ، خوشحالم که خوشحالی ، باور کن! قربون محبت و لطفت!

 این روزها پاییز در نگاهم خیلی زیبا شده. گرچه من هنوز نتونستم یک عکس خوب بگیرم. گلناز می گه اینا از علائم عاشقی. عاشق شدی! من می گم: یعنی کی می تونه باشه؟! مامان می گن : به خاطر اینکه هنوز هوا گرم و سرد نشده...شرایط آب و هوایی! نمی دونم والله! هرچه که هست زیباست!

لطفا بی جنبه ها این قسمت رو نخوننن!

یادمه پارسال با بروبچز رفته بودیم عباس آباد شوخی می کردیم سر ازدواج و اینا! من گفتم: همش تقصیر شما بزرگترهاست ، ترافیک کردین ، نمی رین ، تو این شرایط ماهم نمی تونیم بریم. یادمه یکی از دوستان با حرص گفت: نیست حالا برات صف بست؟! من هم با پروی و خنده گفتم: واه مگه صف رو ندیدی ، برای من بود دیگه یه وقت فکر نکنی صف نونوایی بود! هیچ زد و در یک سال همه دوستامون زوج شدن و حالا خواهر بنده. من موندم که ا حالا چی بگم، یه بار داداشم یه جمله خوب اومد ، برگشت گفت خوب ، میز هشت نفر نهار خوری پرشد دیگه جا نداره ،ظرفیت تکمیل! آخی! خوب راست می گه دیگه میز نهارخوری پرشد!

دیگه اینکه من پیشنهاد دادم هدیه لباس عروس مامان رو بپوشه. که بعد از در آوردن لباس از چمدون ،    هدیه پوشیدش و جالب اینکه قشنگ اندازه اش بود(انگار برای اون دوخته بودن) موافقت شد که لباس عروس مامان رو بپوشه. و امروز هدیه لباس عروسی مامان رو پوشید. پیشنهاد رو خدایی حال کردین!

والله همه می گن آدم 100 پسرداماد کنه ، یه دختر عروس نکنه! من که کسی رو عروس نکردم ،خودش عروسش شد خو! ولی این شدیم؟! واقعا ملت دختر چطوری شوهر می دن؟!

دیگه اینکه جمعه 8 آبان، 10 دقیقه قبل شروع  گردهمایی بچه های کامپیوتر تو دانشگاه اعلام کردن و شیرینی نارنجک هرجا برده می شد ، بمب بمب! همونجا منفجرینا! و اینکه قبل ارائه پروژه ها ، اعلام پشت تیربون دانشگاه!

دیگه اینکه الان از وسط مجلس عقد دارم آپ می کنم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 15:58 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar