سلام
یکی از دوستان آقای سینا عزیزی این کادر رو بهم پیشنهاد دادن ، منم خوشم اومد دوباره ویرایش کردم.![]()
قم – اردیبهشت 87

Its calling me, its calling me
should i go?
Its following me and watching me
its helping me to know
To Learn of whats expected
To Feel of whats rejected
Its helping me to grow
A shadow of myself
A battle in poor health
3 books stacked on a shelf
Our energy does flow
Objects with no shape,
A flavor with no taste
A thought form formed below
I am Myself
Thats all i know.
صدایم می کند، خودش صدایم می کند
باید بروم؟
دنبالم می کند و تماشایم می کند
کمکم می کند تا خودم را بشناسم
تا یاد بگیرم که انتظار یعنی چه؟
تا احساس کنم که رد کردن یعنی چه؟
کمکم می کند تا رشد کنم
سایه ی از خودم
جنگی با ضعف جسمانی
سه کتاب روی طاقچه ی است
انرژیمان را تحلیل می برد
ماده ی بی قالب
طعمهای بی طعم
خیالی با خیال پست
من خودم هستم
همانطوری که همه می شناسند
برگردون: هما بهرام پرور
سلام
ماجرای زیر براساس واقعیت ولی آغشته به طنز.
اردیبهشت ماه امسال برای کنکور کارشناسی ارشد خواهرم به اراک رفتیم. حالا بماند که خواهرما به کتابها افتخار هم نداده بود و حتی زیر چشمی هم بهشون نگاه نکرده بود!(یکی نبود بهش بگه حالا که نمی خواستی بخونی، مجبور بودی ما رو زابراه کنی تا اراک بکشونی؟خوب تهران می زدی!
)امتحان بچه های کامپیوتر دو مرحله ی بود، یکی صبح ساعت8و یکی دیگه بعدازظهر ساعت4 بود. بین دو امتحان ما همون جاها داخل یکی از میدونهای اراک که خیلی نزدیک دانشگاه بود اطراق کردیم. خانواده های دیگه و کنکوری های دیگه هم ، اونجا بودن.جونم براتون بگه که ناهار خوردیم وکلی حالی کردیم و تو ماشین تو همون میدون موندیم تا زمان کنکور. این بروبچ کنکوری هم سرها تو کتاب ، داشتن خر می زدن! خواهر ما هم تو ماشین دراز کشیده بود فکر کنم داشت تو خواب خر می زد!!
فکرکنین یک دختر و پسره کنار هم نشسته بودن ، بعد دختره داشت به پسری که کنارش بود می گفت اگه نظریه رو 70% بزنم... حرفش تمام نشده بود که پسره گفت: نه نظریه 70% فایده نداره باید 100% بزنی!!!!!!!!!!
حالا خواهر ما....(ولی خدایش مگه تو کنکور از این حرفا داریم؟؟؟رقابت خوب)

بین همه این افراد یه پسری بود که خیلی توجه مون رو بخودش جلب کرده بود. داشت با یک هیجانی درس می خوند که حد نداشت. دستهاشو رو حرکت می داد، اصلا یه وضعی. من گفتم برم ازش عکس بگیرم. بعد مامانم اینا گفتن : نه، ا، یعنی چی؟ زشته، فکر دیگه ای می کنن. من خوب حرف گوش کن ، گفتم باشه نمی گیرم. بعد این هیجانش رو می دیدم نتونستم، گفتم الا وبلا من می خوام عکس بگیرم. مامانم دعوام کرد که نه، ا، فکر دیگه ی پیش می آد. بعد چون من خیلی اصرار کردم، مامانم گفتن:خیلی خوب عکس بگیر ولی اگر بهت گیر داد و...هرچی شد مسئولیتش باخودته؟
من یکمی نشستم با خودم هرچی کلنجار رفتم ، نتونستم که نتونستم!پاشدم که برم عکس بگیرم. حالا بماند که یه گروه پسر یه جا نشسته بودن همینطوری زل زده بودن به من.
رفتم کنار یه درختچه شاهتوت نشستم که روبروی همون پسرخرخوانه بود و کسی نمی تونست من رو ببینه.
بعد شروع کردم الکی از شاهتوتها عکس گرفتن. فکر کنین ، یک عکس می خوایم بگیریمها!!!!فکر کنین آدم برای یک عکس گرفتن چه ها که نباید بکنه؟؟!!

بعد در یک عملیات ژانگورلی سری ازش عکس گرفتم. نه بهترین از این می تونستم زاویه بندی کنم که کسی من رو نبینه ، نه اون متوجه بشه. البته فکر کنم ، متوجه شد چون بعدش کتابش رو جمع کرد و دراز کشید! بعد من دوباره رفتم طرف ماشین. مامانم بهم کلی خندید گفت: خوب خیطت کرد. کیف کردم، همون موقع گرفت خوابید. منم خیلی خوشحال عکسم رو نشون مامانم دادم، که یعنی عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()

پشتش هم همون دختر و پسری هستن که گفته بودم.
ولی خدایش باباش تا آخر که ما بریم ، همش من رو نگاه می کرد. حالا خوبه فقط یک عکس گرفتم. شماره تلفن که نگرفتم!!!!
ولی خدایش چرا ؟؟ چرا شما پسرها فکر دیگه می کنین؟؟ هاها؟؟ همین دیگه نمی ذارین استعداهای من شکوفا بشه. ولی خدایی از خنده ها ، از اون نگاه موذیانه پسرها وقتی که می خوای عکس بگیری، فقط برای اینکه به نظرت کارشون یا فعالیتشون برات جالبه و...متنفرم.
تاحالا به خاطر همین نگاه یا دوربینم رو سری جمع کردم یا 180 درجه چرخیدم الکی از یه چیز دیگه عکس گرفتم. چرا یه دختر باید این همه عذاب بکشه برای عکس گرفتن؟؟؟ هاااااااااااااااااااااااااااان.
پی نوشت:
1- در آخر اینکه من امروز خیلی خوشحالم. چون خبر رسید بهم که یکی از دوستام یعنی مریم عزیز از دوستان دوره دبیرستان تا به حال جز گروه Seven معروف یه مریم بی مخ، رتبه 10 پلیمر رو آورد .مریم دانشگاه امیرکبیر پلیمر می خونه و ترم آخر هست. بهش تبریک می گم و به داشتن چنین دوستی افتخارمی کنم. می دونم کار رو یکی دیگه کرده و غرورش هم ماله یکی دیگه هست ولی خیلی خوشحالم و اصولا دوست دارم که خوشحالیم رو فریاد کنم. مریم جون بهت تبریک می گم و آرزوی موفقیت روز افزون و شادی رو دارم. ![]()
2- دوم اینکه همین الان خبر (یعنی بعدازظهر یکشنبه )بهم رسید که دختر عموی عزیزم مریم، دکترا در امتحان کتبی قبول شده. مریم جان مهندسی صنایع فردوسی مشهد خونده. به دلیل IQبالا و پشت هم شاگرد اول شدن در تمام ترمها در دوره کارشناسی بدون کنکور فوق لیسانس رو در دانشگاه خودش ادامه داد وحالا دکترا... بسیار خوشحال شدم و خیلی خیلی بهش تبریک می گم.![]()
![]()
3- از گروه Seven پنج نفر که دو نفرشون در فروردین ماه و یکی دیگه در اردیبهشت ازدواج کرد. یکی از بچه ها هم در آبان پارسال مزدوج شد.(یکی دیگه دوسال پیش بود) فقط گلناز و من موندیم
. البته از بچه های دانشگاه هم مزدوج داشتیم.
4- دیشب هم یکی از دوستان گفت که..... چون یکی دیگه از دوستان برای خودش رو گفت نگو مجبورم اینم نگم چون اون لو می ره. یکی دیگه از دوستان هم برای ادامه تحصیل مالزی رفتن.
این داستان کماکان ادامه داره...هی دوستان دارن پله های ترقی رو طی می کنن من ذوق می کنم. امیدوارم پایدار باشه.
بهرحال برعکس پارسال امسال سالی تاحالا فوق العاده بوده.هی خبرهای خوب بهم می رسه. امیدوارم تا آخر همینطوری باشه
سالی که گذشت روزگار هی بر من اخم کردو هی من خندیدم
و هی اخم کردو هی خندیدم
وباز آخ کرد و من کماکان خندیدم
...
..
.
تا عاقبت من به او چشمک زدم
و او نیز خندید
قالت خودم (س). (حق کپی رایتم برای وبلاگ رقص پروانه ها محفوظ)
خیلی خوشحالم . امیدوارم خندش پایدار باشه، برای همشون و همه آرزوی موفقیت می کنم. الانم اگه نمی گفتم فکر کنم می مردم .
خداجونم خواهش که تا آخرش همینطوری باشه. دوست دارم ![]()

