تبليغاتX
رقص پروانه ها

سلام

گفته بودم از اين بعد تا پايان امتحانا احتمالا عكس مي ذارم.

شرمنده ، ديگه تحمل كنين والبه نظرتون هم حتما بگين. خوشحال مي شم.

اينبار عكسهاي از بندر زيباي انزلي كه فقط يك ساعت اونجا بوديم .

واينكه بازم داشتيم يخ مي زديم.

 

               


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 17:48 | لینک ثابت |

 

سلام دوستان

 

اول اینکه ببخشید برای آپدیت دیر.

دوم اینکه ممنون برای نظرات شما ، چون نظرات شما در بهتر شدن کارم من رو یاری می کنه.

سوم اینکه من درسهام خیلی سنگین شده و بسیار نزدیک شدیم به امتحانات ، برای همین فکر نکنم وقت ترجمه گذاشتن داشته باشم. پس تا احتمالا باید عکسهام رو تحمل کنید

چهارم اینکه یه خبر بد من عکسهای سفرم رو اشتباهی از کامپیوتر پاک کردم. و چندتا عکس بیشتر برام نمونده . البته با کمک یکی از دوستان و داداش جونم یعضی هاش رو نجات دادم.

پنجم اینکه  می خوام امروز یه داستان براتون تعریف کنم . داستانی از همبستگی و اتحاد یه عده جوون که واقعا زیبا و دیدنی بود. داستان یک معجزه پس با نام او شروع می کنم

 

یکی بود یکی نیود ...

 

ما با دوستان تصمیم گرفته بودیم که از طرف سازمان جهانگردی به نمایشگاه کتاب بریم. دوشنبه شب بود. یه تعداد از بچه ها قرار شد بیان خونه ما تا باهم بریم سر قرار. یکی یکی همه اومدن . دور هم جمع شدیم و کلی گفتیم خندیم . بالاخره شاممون رو هم خوردیم و آماده رفتن شدیم . ساعت 11:15 بود. 6 نفر سوار ماشین ما که پراید بود شدیم و مامان ما رو سر میدون قدس که محل قرار بود رسوند.

 

بالاخره همه جمع شدن و ساعت 11:30 ماشین ما که یه اتوبوس معمولی قرمز رنگ بود از راه رسید. سوار ماشین شدیم. و سفر ما به سمت نمایشگاه تهران شروع شد.

 

کلی با بچه ها گفتیم و خندیدم و خیلی خوش گذشت.  تا بالاخره به نمایشگاه رسیدیم . قرار شد ساعت 5 همه جلوی درب 7 نمایشگاه جمع بشیم. از اینجا به بعد که خوب دیگه فکر کنم همه بدونن قصه گشتن ما توی سالن ها برای کتاب بود تا اینکه رفتیم جلوی درب 7 تا برگردیم. حالا بماند که چقدر معطل ماشین شدیم تا برگردیم بالاخره سوار ماشین شدیم. من و یه چندتا از دوستان مثل همیشه مثل این بچه شیطونا وسط اتوبوس ایستاده بودیم. همه داشتیم باهم صحبت می کردیم خیلی خوش بودیم. یکی از بچه ها می خواست بخوابه که به ما گفت هروقت شب شد و ستاره های کویر دیده شد من رو بیدار کنین، می خوام ستاره ها رو ببینم.  دیگه کلی کلی شاد و شنگول بودیم فکر کنین هم وسط اتوبوس. گذشت تا ماشین برای نماز و شام نگه داشت. دیگه بعدش همه بچه ها اینقدر خسته بودن سرجاهاشون نشستن جز خواهر من و یکی از دوستام ( گلناز) که بالای سرمن ایستاده بودن و داشتیم باهم حرف می زدیم. من که از یه روز قبلش از ساعت 6:30 صبح تاهمون موقع نخوابده بودم و اتفاقا دوشنبه هم کمی حالمم بد بود ، تازه بدنم یکم گرم شد ، می خواستم بخوابم. گفتم من تازه داره خوابم می بره. کفشهام رو از پام در آوردم و چشمهام رو بستم. نمی دونم ساعت چند بود بین ساعت 11:30 ،12 بود. چشمم رو بستم زمانی نگذشت یهو پرت شد طرف صندلی جلو . صدای یا ابوالفضل همه بلند شد، من فکر کردم دیگه همه چیز باید تمام شه ولی صدای برخورد هنوز ادامه داشت و جلوی ماشین هنوز داشت جمع می شد. تا بالاخره ایستاد همه جا تاریک بود .

             

یه تعداد از بچه ها گفتن سریع ماشین رو تخلیه کنین . من اولین حرفی که زدم. گفتم هدیه .(هدیه خواهرم هست) جواب نداد من اینبار بلندتر گفتم: یا ابولفضل ، هدیه. دوستم من رو گرفتم و گفت: آروم باش هما. این بار هدیه جواب داد و بلند شد. از سرش داشت خون میامد ولی همین که بلند شد خدا رو شکر کردم. اومدم از ماشین پیاده شم دیدم راننده پاش گیر کرده ، داد میزنه پام گیر کرده چرخیدم .

                       

 یهو یه حسی تو من گفت به خودت مسلط باش. دیدم یکی از بچه ها شکه شده  دنبال موبایلش می گرده. گرفتم بغلش کردم گفتم اونو  فعلا بی خیال کشیدمش از ماشین بیرون. دیگه دور بچه ها می گشتیم یکی از بچه ها که خیلی شکه شده بود رو بغل کردم لباس گرم دورش انداختم کلی زور زدم ساکتش کردم. تازه ساکت شده بود که یکی از بچه ها که یکی دیگه از بچه  ها رو که از شدت ترس بیهوش شده بود، بغل کرده  بود جلوی ما اومد. فکر کنین باز همون آش و همون کاسه من دوباره از اول. البته این در حالی بود که اون فرد از شدت ضربی که بهش خورده بود هیچی توی بیمارستان یادش نمیامد ولی داشت به همه کمک می کرد. بهرحال 110 رو خبر کردیم اورژانس هم خبر کردیم یکی یکی بچه ها رو فرستادیم. همه بهم کمک می کردن. نمی دونین چه همبستگی بین بچه ها بود. ولی ما هم باز چون جو عوض بشه باز داشتیم شیطونی می کردیم. ولی چیزای بامزه ی که وجود داشت منی که تو این وضعیت کفش رو بی خیال شده بودم یکی از دوستان با خیال راحت موبایلش و کتابش رو گرفت و بعد پیاده شده بود. جوراب من واقعا دیدن داشت پاره پاره . البته الان کلی کلاس داره فکر کنم مد. خوشتیب شده بودم تازه. تازه به اون دوستمون که می خواست ستاره ها رو ببینه ، یکی از بچه ها گفت:خوب حالا بیا ببین. جالبه که بدونین یکی از دوستان هم دماغ عملی شد. هممون باکلاس شدیم.

فقط می تونم بگم خیلی از بچه های که می خندیدن و به نظر می رسید که انگار نه انگار پشت این چهره کاملا حواسشون به بچه ها بود ، اون همون فردی بود که اسم بچه ها رو یکی یکی نوشت تا آمار همه بچه ها دستش باشه و خبر همه رو داشته باشه که سالم هستن. یا یکی دیگه که چقدر دنبال این بود که بچه ها رو از بهداری بگیره و به آمل برسونه و یا تو آمل یکی از بچه ها رو به دوش گرفت تا به بیمارستان برسونه . درسته راه زیادی نبود ولی با اون بدن خسته و کوفته شده واقعا شاهکاری بود. می تونم بگم همبستگی و یاری بچه ها واقعا دیدن داشت. وقتی همه تو یکی از بیمارستانهای آمل جمع شدیم و دیدم که سالمیم بچه ها کم کم آروم شدن.  همون خدا رو شکر کردیم برای اتفاق کی برامون افتاده بود.

 

 

 

چند روز بعد وقتی تلویزیون رو روشن کردم خبر مرگ 5 نفر از بچه های زمین شناسی پیام نور ساری رو شنیدم که در سفری کوتاهتر ( از نظر مسافت) کامیون بهشون زده بود و بقیه هم تو بیمارستان بودن. حال استادشونم وخیمه. براشون آرزوی سلامتی می کنم و برای خانواده اون 5 نفر آرزوی صبر . و خدا رو شکر می کنم که چه رحمی به ما کرد. وقتی یادم میاد اون لحظه که وارد خونه شدیم مادرم دمه در منتظرمون بود چهره بغض کردش مشخص بود که چقدر ناراحتی کشیده، وقتی خواهرم رو با سر بسته دید دیگه تحمل نکرد و چند قطره اشک از چشماش سرازیر شد . من حتی نمی تونم فکر کنم اگه اون اتفاق برای ما می افتاد مادرم باید چطور تحمل می کردو چطور بود. خوشحالم که هنوز می خنده. این رو هم می دونم که مادران اون 5 دانشجو هم دوست داشتن اون لحظه بچه هاشون رو به آغوش بکشن و ببوسنشون.

 

برای این عزیزان لطفا فاتحه بخونین.

براي دوستان من هم دعا كنين . درسته الان همشون خوبن ، ولي دعا كنين اتفاق ديگه ي براشون نيافته.

 

همونطور که گفته بودم. عکسهای حادثه رو که یکی از دوستانم گرفته گذاشتم. جنبه ندارین نبینین. من دیگه عصاب دلداری دادن ندارم .منم دلداری

 

همیشه شاد باشین

 لینک مرتبط با متن

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 20:24 | لینک ثابت |

سلام

اینبار هم عکسهای از ادامه سفر نورزیمون براتون گذاشتم .

یه سری عکس ازپارک لاهیجان ، شهری در استان گیلان  و نزدیک به رشت . امیدوارم خوشتون بیاد.

حرف دیگه ی برای گفتن ندارم. چون خودمونم یک ساعت بیشتر تو شهر نبودیم ، اینقدر هم سرد بود که نگو.

 

راستی دوستان اشکالاتی که توی ترجمه قبل بود رو که دوستان عزیز President Evil و آزاده و رضا گوش زد کردن تصحیح  شد. می تونین فایل رو دوباره دانلود کنید. امیدوارم باز اشتباه نداشته باشه.

                         


ادامه مطلب
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 13:11 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar