تبليغاتX
رقص پروانه ها

سلام

 

من به یه بازی که اسمش بازی شب یلدا هست دعوت شدم. مامان جونم من رو به این بازی دعوت کرد و از اونجایی که نیست من خیلی دختر حرف گوش کنیم،  شدم یلدا باز. حالا قضیه چیه ؟این بازی اینطوری که اصول بازی ساده است معرفی پنج مورد که احتمالا خوانندگان وبلاگ شما درباره شما نمی دانند و سپس دعوت پنج دوست دیگر برای پیوستن به این بازی. مامانم نیز لطف کرده و مرا به بازی دعوت کردند و از آنجا که بخش کودک شخصیت من احتمالا مهمترین بخش شخصیت من است و قاعدتا عاشق بازی، من هم وارد بازی می شوم.

 

خوب حالا شروع می کنم

 

1-      بچه که بودم به نردبون می گفتم نبردبون. (والله زمان ما می خندیدن. الان داریوش می گه هیچکسی نمی خنده) دیگه اینکه داداشم اینا اونقدر به پرین (یه کارتونی بود برای دوران کودکی)گفتن پنیر( البته از عمد) منم دیگه می گفتم پنیر.

2-      با خواهرم دعوا و بزن بزن زیاد داشتیم. ( دودقیقه بعد تو اتاقمون صدای خندمون ده تا کوچه اون طرف تر می رفت) البته من همیشه زخمی می شدم. الان می تونم بگم اگر خواهرم نبود خیلی تنها بودم.همش بالای درخت بودم. خیلی هم تندو تیز می رفتم . یادم یه بار مامانم داشت صدام می کرد از ترس اینکه نکنه من رو ببینه و دعوام کنه. سری داشتم می آمدم پایین شکمم کشیده شد به درخت خونی شد. ولی صدام درنیامد چون می دونستم دعوام می کنن.( از بچگی عاشق ارتفاع بودم ولی الان نمی دونم چرا ترس از ارتفاع دارم ولی هنوزم از بلندی خوشم میاد.) می بینین  از بچگی مامانم رو خیلی اذیت می کردم از اون موقع تاحالا همیشه شب که می خوام بخوابم تصمیم می گیرم که صبح دختر خوبی بشم ولی هنوز که عملی نشده. (ولی مامانم رو خیلی دوست دارم.)

3-      بچه که بودم می خواستم پرستار شم. بعد تصمیم گرفتم دکتر چشم بشم. بعدش خواستم موزیسین و گرافیست شم ولی الان نمی دونم چرا دارم فیزیک می خونم. درحال حاضر می خوام فیزیکدان موزیسن جهانگرد(البته با دوچرخه) گرافیست شم.

4-      صبح تا شب تا جای که بتونم آهنگ گوش می دم برای همین همیشه مامانم دعوام می کنه می گه صداش رو کم کن دیونه ام کردی. تازه اگه موسیقی گوش ندم می رم تو اتاقم با سازم ور می رم صدای اون رو در میارم خلاصه کل خانواده دارن دیوانه می شن از دستم.

5-      کوه ، جنگل،  برف ، بارون و برگهای که روی زمین می ریزه رو خیلی دوست دارم.( به خصوص عباس آباد بهشهر) شدیدا هم ابراز احساسات می کنم. تا جای که یه بار تهران بودم یه خورده داشت برف میامد من چنان جوگیر گفتم برف!!!! که از اون موقع فامیلامون تا برف می بینن می گن کلی یادت کردیم هما. تو دانشگاه ، خیابون هرجا بشه رو برگها می پرم،  چون خوشم میاد،  خش خش می کنه . دوستم گلناز بیچاره هی حرص می خوره می گه نکن تو ی دانشگاه زشته. ( خوب خوشم میاد خش خش می کنه انگاری دارن باهم حرف می زنن.)

 

دوستانی که من باید معرفی کنم

 

                       از نسل بارون     کمیسر        President Evil     برهود      شخصی

 

اینم شعر از دوست عزیز  برهود برای شب یلدا برام نوشتن

 

 

راستی اینم حس وبلاگ شما
اندر انتهای سیاهی جاده گم
چشمان آبی تو ای نگار مسین دشت شب
چو خورشیدی تابان
سبزی دشت و جنگل نمایان می کند.

          

                       دوست عزیز بسیار زیبا بود. خیلی ممنون از لطفتون 

 

دیگه اینکه من تا پایان امتحانات مطلبی که از قبل آمده هست می ذارم چون وقت ندارم.

و آخر اینکه کریسمس همه شما عزیزان مبارک .

 

همیشه شاد باشید.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در شنبه نهم دی 1385 ساعت 21:47 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar