
عصاره نوروز عبارت است از نوشدن طبيعت. ايرانيان براي بيش از سه هزارسال ، آغاز بهار را جشن گرفته اند. «نو» در زبان پارسي به معناي جديد و روز به معناي آغاز روشنايي پس از شب است. بنابراين، نوروز در كلام به معناي «روز جديد» است. نوروز در اولين روزبهار كه طول روز و شب مساوي است اتفاق مي افتد. آنجا تقويم ايرانيان نه براساس تقسيم بندي هاي قراردادي بلكه بر مبناي حوادث طبيعي تنظيم شده است،و اين بخشي از سنت هايي است كه از زرتشت به جاي مانده است. آيين زرتشت اولين آيين تاريخ جهان است كه مفاهيمي چون خداي واحد، جهنم، بهشت، ظهور عيسي مسيح و عقوبت گناهان را ترويج كرد. اين مفاهيم در دين اسلام نيز از جايگاه بسيار بالايي برخوردار هستند. زرتشتيان دوره هاي طبيعت، مانند تغيير فصل ها را طي جشن هاي باشكوه ارج مي نهادند.
نوروز بايد جشني مربوط به قبل از آمدن آريايي ها باشد. با كشفيات جديد اين نكته بيشتر روشن شده كه در ايران و در اين سرزمين اقوامي زندگي مي كردند كه داراي فرهنگي خيلي قديمي و ريشه دار بودند. اين طور نيست كه ما نوروز را از بين النهرين قرض كرده باشيم، ولي آنچه سند و مدرك داريم از بين النهرين است. آنها پيش از ما وارد دوره تاريخي شده بودند و تاريخ داشتند.عيد نوروز از زمان حكومت كوروش كبير بر ايران باستان، در اين كشور جشن گرفته شده است. كهن ترين يافته هاي باستان شناسي درباره نوروز به دوران هخامنشيان در ۲۵۰۰ سال پيش متعلق مي باشند. نوروز بسيار مفصل جشن گرفته مي شد و شايد يكي از كاربردهاي تخت جمشيد برگزاري جشن و آيين هاي نوروزي در آن بوده است. نوروز كه يك سنت ۳۵۰۰ ساله ايراني است، درواقع پايكوبي براي بيدار شدن طبيعت از خواب طولاني زمستاني است، تمام ملتها داراي منشأ ايراني كه مباني زبان و تاريخ آنها از نكات مشتركي برخوردار است نوروز را جشن مي گيرند. تعطيلات نوروز در گذشته ۳۱ روز بود. امروزه، ايرانيان تعطيلات نوروز را در ۱۳ روز جشن مي گيرند و آيين ها نيز كمي تفاوت كرده اند.
داستانها:
عمو نوروز و حاجي فيروز اصلا فرعي نيستند، خيلي هم اصلي اند. ایرانیان اسطوره حاجی فيروز را رازگشايی امروز مي دانند. افسانه حاجی فيروز بسيار قديمی است و مردم ايران از بيش از ۳۰۰۰ سال پيش بهار را با آمدن عمو نوروز و حاجی فيروز جشن ميگرفته اند.داستان عمو نوروز، داستاني عاشقانه است.اين داستان مي تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بي نام عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است.عمو نوروز نماد كسي است كه بركت مي دهد، حالا شاه يا هر كس ديگر و آن زن هم منتظر عمو نوروز است.معمولا زن هميشه با زمين هم هويت است.الهه كه عاشق شاه است، او را انتخاب مي كند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمي گزيند و اما...
يكي بود, يكي نبود. پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوة تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر مي آمد
بیرون از دروازه شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباختة عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليته پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا.
در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.
آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند
بعضي ها متعقدند اگر اين دو همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.
حاجي فيروز:

اما داستان حاجي فيروز بسيار جدي تر و مهم تر است. همه می دانيم حاجی فيروز طلايه دار عيد نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گيری اين اسطوره بی خبريم.
نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند.
اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام می نهند، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است. و اما داستان ...
اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."
تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه زيرزمين هم هست. خواهری دارد که در زيرزمين زندگی می کند.
اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند.در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود. نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند.الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت کرده بود که چه بايد بکند.
به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد. خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند. وقتی دوموزی را به زیرزمین میفرستند، لباس قرمز تنش میکنند، روغن خوشبو به تنش می مالند، نی لاجورد نشان به دستش می دهند و دایره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند و دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می شوند. این یعنی خود حاجی فیروز. صورت سیاهش هم مربوط به بازگشت از دنیای مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین است
منابع:
http://www.3pnood.com/archives/2004_03.php
http://www.iranmania.com/norooz/day6_f.asp
http://omraneshomal.com/matlab/norooz83/n3.htm
http://www.iranianebastan.blogsky.com/?PostID=5
http://irwa.blogfa.com/post-59.aspx
http://www.farhangsara.com/fqeseh_amonoroz.htm
http://atis.persianblog.com/1382_9_atis_archive.html
http://bakhateratam.persianblog.com/1384_8_bakhateratam_archive.html#4307842
http://www.bimarz.com/46culnews/culnews8312/khabar24.htm
http://www.chn.ir/news/?section=2&id=19080
http://robot.ir/blog/mollasadra/pages.php?show&id=000064
http://www.iran-newspaper.com/1380/801222/html/variety.htm
ایرانیان قدیم مردمان بسیار شادی بودند وجشنهای متنوعی داشتند.از نظر پشرفت نیز در سطح بالایی بودند.اما در این زمان ازاین جشنها و شادیها خبری نیست. فقط برامون شب یلدا ،4شنبه سوری و عید مونده. که تو این روز هم با منفجر کردن ترقه های گوناگون و فشفشه های رنگين و ترساندن رهگذران شادی جای خودشو به گریه و ترس داده. البته شاید بشه بهشون یه کوچولو حق داد چون جونن و می خوان شور و هیجان جونیشونو که تو کل سال همین طوری مونده تخلیه کنن. کاشکی به جای اینکارا سعی می کردیم دوباره این روزای شادو بر گردونیم .تا شاید می تونستیم راحت تر بخندیم . اصلا شاید دلیل اینکه از نظر پیشرفتم اینقدر افت کردیم همین باشه. چون با روحیه خسته نمیشه پیشرفت کرد. به همین دلیل من فکر می کنم یاد آوری اینکه تو این روزها چه خبر بود؟ بتونه کمک کنه که دوباره اون روزها برگرده و دوباره خنده به لبهای مردممون بنشینه.
چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری ، يکی از ديرپاترين و ماندگارترين اين مراسم در ايران است که برای شکل گيری آن دلايل متعددی را ياد کرده اند. برخی بر اين باورند که «همه جشنهای باستانی ايرانيان و از جمله نوروز، با آتش که فروغ ايزدی است پيشباز می شود و چون ايرانيان تا پيش از اسلام روزشمار هفته نداشتند، اين آتش افروزی را در سيصد و شصتمين روز سال برگزار می کردند و پس از اسلام، از آن جا که عربها روز چهارشنبه را شوم و نحس می شمردند؛ مردم ايران آيين آتش افروزی را در شب چهارشنبه قرار دادند تا پيشآمد سال نو، از آسيب روز پليدی چون چهارشنبه برکنار ماند».
آجیل مشکل گشا
تهیه آجیل شب چهارشنبه سوری، آداب خاصی داشت. این آجیل که به آجیل مشکل گشا معروف است، از اهمیت خاصی برخوردار بوده و ایرانیان قدیم و جدید آنرا همراه با نیت نذر تهیه میکردند. خانم خانه آجیل را که شامل: نخودچی، کشمش، توت، گردو، باسلق، انجیر، مغز پسته، بادام و نقل است را از دکانی که رو به قبله بوده و صاحب آن به خوشنامی شهرت داشته خریداری میکرده. این آجیل توسط اهل خانه پاک می شده و یکی از بزرگترها در این احوال، قصه "بابا خارکن" را تعریف می کرده است. این قصه درواقع از فواید گره گشایی آجیل مشکل گشا حکایت می کند و بنا به اعتقاد بسیاری، باید موقع پاک کردن آجیل گفته و شنیده شود
قصه بابا خارکن
روزی روزگاری خارکن پیری با زن و دخترش زندگی میکردند. پیرمرد هر روز به صحرا می رفت، بوته های خار را جمع می کرد و به شهر برده و می فروخت و نان و پنیری می خرید و به خانه برمی گشت.
یک سال نزدیک عید نوروز بابا خارکن به صحرا رفت و خار زیادی جمع کرد و بسیار خوشحال از اینکه با پول آن می تواند چیزی هم برای عید دخترش بخرد.اما قبل از رفتن به شهر هوا طوفانی شد و صاعقه ای به کوله بار بابا خارکن زد و تمام پشته اش خاکستر شد.خارکن پیر از غم و غصه از پا افتاد و دست به آسمان بلند کرد و با گریه به خدای خود گفت که این بار شاد بودم که برای عید نوروز دستم پر است، چرا این بلای آسمانی را به من نازل کردی؟ وآنقدر اشک ریخت تا به خواب رفت.در خواب دید که پیری به او می گوید که برای رفع مشکلت نذر کن و کمی آجیل مشکل گشا بخر و بین همسایگان پخش کن تا مشکلت حل شود و هرسال این نذر را تکرار کن.پیرمرد از خواب پرید و به طرف شهر حرکت کرد و با آخرین سکه خودش کمی آجیل خرید و به همسایگان داد. آن شب گذشت و فردا بابا خارکن باز روانه صحرا شد. این بار به محض اینکه تیشه اش با ریشه بوته خار برخورد کرد، دید یک کوزه پر از جواهر زیر بوته پنهان شده است.
آن شب با دستی پر به خانه برگشت و ماجرا را برای زن و فرزند خود تعریف کرد.در طی روزهای بعد با در محل دفن کوزه قصر بزرگی ساخت و همراه خانواده اش به زندگی در این قصر پرداختند. مدتها گذشت، آوازه اخلاق خوش و ثروت خارکن به گوش حاکم رسید و حاکم از دختر خارکن دعوت کرد تا به عنوان هم بازی دخترش به قصر بیاید. نزدیک سال نو خارکن آنقدر سرگرم تجارت و قصر و ثروت خود شده بود که نذر را فراموش کرد.
در این میان دختر حاکم با دختر خارکن به حمام رفتند و دختر حاکم گردنبند قیمتی خود را به مجسمه مرغی که در حمام بود آویخت و داخل حوض شد. دختر خارکن دید که ناگهان مرغ زنده شد و گرنبند جواهر را خورد. هرچه داد و فریاد کرد فایده ای نداشت. حاکم گفت که او گردنبند دخترش را دزدیده و دختر خارکن را به زندان انداختند. از طرفی قصر و دارایی خارکن هم در یک چشم برهم زدن به خاک مبدل شد و هیچ چیزی از آن باقی نماند.زن خارکن شیون می کرد که تو از نذرت غافل شدی و ما را به خاک سیاه نشاندی. خارکن هم که متوجه اشتباه خودش شده بود از خدا طلب بخشش کرد. همانشب در خواب دید که زیر پای همسرش سکه ای پیدا می کند. خارکن به سرعت بلند شد و سکه را پیدا کرد و شبانه عازم شهر شد و توانست قبل از سال نو مقداری آجیل خریده و بین مستمندان تقسیم کند.بعد از آن نزد همسرش برگشت و ناگهان دید که خانه و زندگیش دوباره برپا شده و دخترش هم از زندان آزاد شده. دختر حکایت کرد که ساعتی قبل مرغی که گردنبند را خورده بود دوباره زنده شد و گردنبند را پس داد و حاکم دختر را با هدایای بسیار آزاد کرده و به خانه فرستاده بود. خارکن هم شکر خدا را به جا آورده و پس از آن سالها هرگز آجیل مشکل گشای سال نو را فراموش نکردند
بته و آتش افروزی 
هیه بته برای آتش روشن کردن، از اولین اقدامات صبح روز چهارشنبه سوری بود و هنگام غروب در معابر چند کپه از این بته ها افروخته میشد. اهل خانه و محل دور هم جمع میشدند و به نوبت از روی آتش میپریدند. این آتش به دو منظور روشن میشد، یکی اینکه نمادی بود از گرم شدن هوا و یادآوری به سرما پیره زن (زمستان) که دیگر باید بار خود را بردارد و برود و دیگر اینکه به اعتقاد قدما، پریدن از روی آتش و خواندن شعرهای مخصوص آن، بدشگونی و بیماری و گرفتاری را از شخص دور میکرد. این اشعار در مناطق مختلف، با یکدیگر متفاوتند اما مشهورترین آنها این است:
زردی من ازتو ، سرخی تو از من
که منظور این است که گرما (شادی وخوشی) و سرخی (سلامت و شادابی) آتش، جای سرما (تنهایی وسختیها) و زردی (بیماری و نزاری) شخص را بگیرد.
زنهايی که بچه کوچک و شيرخوار دارند، بچه های قنداقی را در بغل گرفته، شادی کنان و قهقهه زنان، آنها را از روی آتش می گذرانند.
کوزه شکستن
پس از آن، آتش را می گذارند تا آخر بسوزد؛ زيرا خاموش کردن آتش و فوت کردن به آن را بد می دانند. وقتی آتش تا آخر سوخت و خاکستر شد، يکی از اعضای خانواده خاکسترش را بر می دارد، و آن را در چهارراه می ريزد، تا باد ببرد. سپس برای دفع قضا و بلا، مقداری زغال (که علامت سياه بختی است) و اندکی نمک ( که نشان شورچشمی است) و يک سکه دهشاهی (يا کوچکترين سکه رايج کشور ـ علامت تنگدستی یا صدقه ) را در کوزه سفالينی انداخته و هر يک از افراد خانواده يک بار کوزه را دور سر می چرخاند و نفر آخری آن را به بالای بام می برد و از آن جا به ميان کوچه پرتاب کرده، می گويد: " درد و بلام تو کوزه، کوزه هم تو کوچه". ». آن گاه به خوردن آجيل بی نمک (که معتقدند در چنين شبی شگون دارد) می پردازند. در شب چهارسنبه سوری، آن چه کوزه کهنه دارند می شکنند و به جای آن کوزه نو می خرند. شکستن کوزه کهنه و خرید کوزه نو نشانه ای از سال جدید بوده است و در عین حال صاحب خانه نیت میکرده که مشکلات و گرفتاریهای کهنه هم با کوزه از خانه بیرون بروند.
قاشق زنی
پس از مراسم آتش بازی، جوانان از دختر و پسر، چادری به سر میکردند، کاسه و قاشقی فلزی به دست میگرفتند و به خانه همسایگان رفته و با زدن قاشق به کاسه، صاحب خانه را خبر میکردند. صاحب خانه در کاسه آنها نخود، لوبیا یا هر نوع از حبوبات ، یا مقداری پول میگذاشت. روز بعد با این غنایم و سبزی که با پولهای جمع آوری شده خریداری میشد آشی می پختند و اعتقاد داشتند که خوردن این آش بیماری و درد را از بین می برد. بعدها (دوران کودکی ما) به خوراکیهای موجود در کاسه قاشق زنی آجیل و آب نبات و شیرینی هم اضافه شد.
البته ناگفته نماند که این رسم برای یک نظر دیدن دختر همسایه هم به کار می رفت. مراسمی که در جامعه محدود قدیم برگذار می شده، یک جنبه مهم داشته و آن بخت گشایی یا به عبارتی پیدا کردن همسر مناسب برای جوانان دم بخت بوده است. شب چهارشنبه سوری موقعیت مناسبی بوده که جوانان حداقل یک نظر به دختری که برایشان درنظر گرفته شده بود بیاندازند. پس چادر به سر کرده و به بهانه قاشق زنی درب خانه دخترخانم را می زدند و او هم که منتظر فرصت مشابهی بوده، به این ملاقات کوتاه و بی کلام می رفته است.
گره گشایی
یکی از اعتقادات زیبای ایرانیان قدیم، که امروزه می توان آن را در ردیف انرژی درمانی یا حداقل "فرستادن موج مثبت" قرار داد، این بود که به انحا مختلف مثبت اندیشی وامید به رفع مشکل را در خود تقویت می کردند. بیشتر آداب چهارشنبه سوری هم با همین ایده اجرا میشود. در اصل مضمون اصلی این مراسم نو شدن، رهایی از بیماری و مشکلات سال گذشته و دور کردن بدشگونی، پلیدی و افکار ناپسند از خانه و خانواده است. از طرفی زمانی که کسی می دید که همسایه اش یکی از مراسم رفع مشکل، (مانند گره گشایی) را انجام میدهد، متوجه میشد که او گرفتاریی دارد و بعد به نحوی برای رفع آن به همسایه خود کمک میکرد. و اما این رسم آدابی ساده داشت. به این ترتیب که شخصی که دچار مشکل شده بود دستمال یا گوشه چادر خود را گره می زد و شب چهارشنبه سوری در چهار راه محل خود می ایستاد و از اولین کسی که عبور می کرد میخواست که این گره را بگشاید و اعتقاد داشت که با این کار، گره از کار او هم گشوده خواهد شد. طبعا کسانی که از این رسم آگاه بودند بی تفاوت نمی گذشتند و حتما دقایقی را برای گشودن گره صرف می کردند و چه بسا که با کمی گفتگو و اطلاع از چند و چون ماجرا، موفق می شدند واقعا مشکل را حل کنند.
فالگوش ایستادن
![]()
فالگوش ایستادن هم رسمی بود مانندگره گشایی اما به این شکل انجام می شد که شخص برای کار، ازدواج یا رفع گرفتاری خود نیت می کرد و شب، در تاریکی دیوار سر کوچه یا چهارراه پنهان میشد. معمولا شخص گرفتار یا دختر دم بخت کلیدی هم زیر پای خودش می گذاشت و روی آن می ایستاد که نشانه باز شدن بخت یا از بین رفتن مشکل بود. اولین جمله ای که بین دو رهگذر به گوش فالگیرنده میرسید، جواب نیت او بود.
برای مثال اگر جمله ای مانند:" اصلا حرفش رو هم نزن" و یا جمله مبهمی مثل: " دیروز اونجا بودم" می شنیدند، آنرا بنا به نیت خود تعبیر می کردند. از آنجایی که همه به این رسم چهارشنبه سوری آشنا بودند، رهگذرانی که حسن نیت داشتند سعی می کردند هنگام عبور از سر کوچه یا چهارراه جملات دلگرم کننده ای به زبان بیاورند یا هنگام عبور صلوات بفرستند و از طرفی جوانان بازیگوش با شوخی به طور دسته جمعی به گشت و گذار در محل می پرداختند و سر چهارراه جملاتی مانند" مگه میشه!" به زبان می آوردند تا فالگیرنده احتمالی را به قول خودشان "بور" کنند.
فال کوزه
بعد از اینکه اهالی منزل از خوردن آجیل و پریدن از آتش و همه گشت و گذارهای چهارشنبه سوری فارغ شده و زیر کرسی دور هم جمع می شدند، کوزه کوچکی می آوردند و فال کوزه میگرفتند. فال کوزه به این ترتیب بود که هر کس روی کاغذی یک بیت یا چند بیت شعر می نوشت و یک وسیله شخصی خودش مانند انگشتر، چوب سیگار یا هر وسیله کوچک دیگری را داخل کوزه می انداخت. بعد یکی از بچه ها یک کاغذ شعر و یک وسیله از داخل کوزه در می آورد. شیئ مورد نظر متعلق به هرکس بود، شعر نوشته شده بر کاغذ، جواب نیتش می شد و آنرا با صدای بلند می خواندند. عده هم این فال را با کتاب حافظ می گرفتند به این شکل که در کوزه فقط نشانه های شخصی همه را جمع می کردند. بزرگتر مجلس کتاب را باز می کرد و یکی از بچه ها نشانه ای را از کوزه خارج می کرد. آن صفحه از کتاب حافظ، جواب نیت صاحب نشان بود و آنرا می خواندند و تعبیر می کردند.
معمولا شب چهارشنبه سوری با تعریف خاطرات و قصه های شیرین بزرگترها به پایان می رسید و خاطره خوش آن تا سال بعد همراه همه اعضای خانواده بود.
منابع:

The Road To Freedom

I feel the wind blowing through my doorway,
It's telling me that the summer's gone,
And the winter waits in shadow, waiting with the storm;
I am old and my bones are weary,
And my son he is all I have,
But he has gone to fight for freedom,
Leaving with my heart;
All my life I have loved this land, worked it with my hands,
But can this freedom send the rain, when seed is in the ground,
Can this freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
Oh oh oh...
I watched them sail from the rocks below me,
't was like the sea in its endless rage,
Many fall on the road to freedom,
Dying on the stones;
All my life I have loved this land, worked it with my hands,
But can your freedom send the rain, when seed is in the ground,
Can your freedom heal the pain and bring my boy back to me again?
Oh oh oh...
Late last night, as the world was sleeping,
I dreamed my boy, he was calling out,
'cos he was lost in some dark forest,
And snow was falling down, falling on the ground,
Oh oh oh

من وزش باد رو جلو در احساس می کنم
اون به من می گه تابستون رفت
وزمستون در خلوتی تاریک
همراه با طوفان منتظره
من پیرم و استخوانهام خسته
وپسرم همه چیزمنه
اما او رفته برای آزادی بجنگه
رفته و قلبم را با خود برده
درتمام زندگیم به سرزمینم عشق ورزیدم ٬ با دستام توش کار کردم
اما آیا این آزادی می تونه بارون رو بفرسته ٬ وقتی که دونه ها توی خاکند ؟
آیا این آزادی می تونه این درد را از بین ببره و دوباره پسرم رو به من برگردونه ؟
اوه اوه اوه...
من دیدم اونا رو زیر صخره ها ٬ بادبان می افراشتند
انگار دریا در انتهای خشم خودشه
هزاران مرده روی جاده آزادی
مرده ها روی صخره ها
درتمام زندگیم به سرزمینم عشق ورزیدم ٬ با دستام توش کار کردم
اما آیا این آزادی تو می تونه بارون رو بفرسته ٬ وقتی که دونه ها توی خاکند
آیا این آزادی تو می تونه این درد را از بین ببرد و دوباره پسرم رو به من برگرداند
اوه اوه اوه...
آخری شب پیش٬ وقتیکه جهان خواب بود
من پسرم رو خواب دیدم ٬ او فریاد می زد
چون اون در جنگلی نسبتا تاریک گم شده بود
برف در حال باریدن بود ٬ باریدن روی خاک
اوه اوه اوه...

خسته ام ٬خسته از این جامعه ٬ از این مردم. هرکسی ازت یه انتظاری داره ولی هیچکس به فکرت نیست. همه نگاه ها به سمت دختر٬ همه انتظارها ازیک دختر.اگه داری تو خیابون با دوستتات راه می ری و می خندی ٬ می بینی افرادی رو که از ازبالا به پایین یه نگاهی بهت می ندازن و می گن: وای وای وای دخترم دخترای قدیم اون موقع دخترا حجب وحیایی داشتن عجب دوره وزمونه ی شده .
سربه زیر و موقر تو خیابون داری راه می ری کاری به کار دیگران هم نداری ٬ یه دفعه یه آقا پسر رو می بینی که می افته دنبالت و کنار گوشت مثل زنبور وز و وز می کنه . البته خوب اون فقط یه شیطنت پسرانه هست نه هیچ چیز دیگه ٬ یا اینکه نه ٬ ایشون فقط قصد کمک دارن. مثل بادیگارد همراهیتون می کنن و شمارو به مقصد می رسونن و اگه خدای نکرده کسی به شما چیزی گفت می فرمایند: هوی ٬ مگه خودت خواهر و مادر نداری. وقتی شمارو تا مقصدم همراهی کردن شماره میدن ٬ البته فقط برای قصد کمک خدای ناکرد فکر بد نکنین ٬ بعد از اونم میرن سراغ دختر همسایه یا بالاخره یه دختر که اونجا پیدا می شه٬ به ایشون هم کمک می فرمایند. آخی چه پسرای خوبی. خیراز زندگیت ببینی مادر. حالا جالبتر از این ٬ اینکه اگه خدای نکرده یکی از آشنایان شما رو ببینه می گه دختر فلانی رو دیدم که یه پسری افتاده بود دنبالش (نمی گه پسر فلانی رو دیدم که افتاده بود دنباله یه دختری ) بعدشم قصه یک کلاغ و چهل کلاغ . وقتی هم که بهشون می گیم شایعه هست ٬ می گن : مادر٬ تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها .
حالا بریم به زمانی که به مدرسه می ریم و معلمای بینش و پرورشی می فرمایند : یوقتی با پسرا دوست نشین. اونا گرگن. همه حرفشون دروغه باور نکنینا. میای خونه تلویزیونو روشن می کنی برنامه هزار راه نرفته٬ شکست ٬ طلاق و یه عالمه گرگ دیگه .حالا خبر دزی دختران از خیابونای شهر بماند. یاده حرفای قدیمیا می افتی که می گفتند : اگه دختر خوب باشه تو سرباز خونه هم باشه هیچکی جرات نداره بهش نزدیک بشه ولی اگه بد باشه تو قوطی هم باشه کارشو می کنه . فکر می کنی شاید اگه تو خونه خودتو حبس کنی مشکلات حل می شه اما خبر از رسانها ٬ اینترنت ٬ مردم و ... چند پسر به خانه ی وارد شده و به دختر خانواده تجاوز کردند .
حالا زمانی که یک دختر وارد دانشگاه می شه یا وارد محل کار و... . مثلا فکر کنین یه بحثی پیش میاد و شما با یکی از این آقا پسرا هم عقیده هستین و در تایید حرف اون شما هم یه چیزی می گین اگه فرضم اون آقا پسر با جنبه باشه و به خودش نگیره ( که البته خیلی وقتا اتفاق می افته که می گیره ) دیگران اینطور نتیجه می گیرن که آره این ازون پسرخوشش میاد ٬ندیدی چه دفاعی می کرد. آخ که در اینجور مواقع آدم دلش می خواد داد بزنه ٬ گریه کنه .تا حداقل یکمی آروم شه اما نمیتونه . کاشکی اینجور افراد می دونستن چه دردی داره وقتی غرور آدمو خورد می کنن؟ می خوای درستش کنی نمی تونی روزی صدبار خودتو لعنت می کنی و هی کاشکی کاشکی می کنی .کاش نمی گفتم کاش .... ولی هیچ فایده ی نداره . دوست داری یکی رو پیدا می کردی و آروم سرتو رو پاهاش میذاشتی وآروم آروم گریه می کردی. اما دراین حال دوست نداری کسی بدونه وخبردار بشه . پس تو خودت می رزی .هیچکی دلیل سکوتت رو نمی دونه . این قضیه اینقدر عذابت می ده تا آروم آروم روحتو فرسایش می ده تا زمانی که کامل از بین ببرتت .

