تبليغاتX
رقص پروانه ها

Rose Of England

 

Hear my voice and listen well, and a story I will tell
How duty brought a broken heart, and why a love so strong
Must fall apart;

She was lovely, she was fine, daughter of a royal line,
He, no equal, but for them it mattered little for they were in love;

Rose of England, sweet and fair, shining with the sun,
Rose of England, have a care, for where the thorn is,
There the blood will run;

Oh my heart, oh my heart;

 
Through the summer days and nights, stolen kisses and delights
Would thrill their hearts and fill their dreams with all emotions
That true love can bring;

But black of mourning came one day, when her sister passed away,
And many said on bended knee, she has gone, and you must be our Queen;

Rose of England, sweet and fair, shining with the sun,
Rose of England, have a care, for where the thorn is,
There the blood will run;

Oh my heart, oh my heart;

To the abbey she did ride, with her lover by her side,
When they heard the church bells ring, she was Queen
And one day, he'd be King;

But men of malice, men of hate, protesting to her chambers came,
"A foreign prince will have your hand, for he'll bring peace
And riches to our land";
She said "Do you tell me that I cannot wed the one I love?
Do you tell me that I am not mistress of my heart?"

And so with heavy weight of life she kissed her lover one last time,
"This land I wed, and no man comes, for if I cannot have you, I'll have none";

Rose of England, sweet and fair, shining with the sun,
Rose of England have a care, for where the thorn is,
There the blood will run;

Oh my heart, oh my heart.

Oh my heart, oh my heart.

 

 

 

رز انگلستان

 

صدایم را بشنو و خوب گوش کن ٬  می خوام داستانی برات بگم

که قلب شکسته چه باری رو بر دوش می کشه٬

واینکه چطور یک عشق عمیق و قدرتمند می تونه از هم بپاشه

 

او دوست داشتنی بود ٬ او زیبا بود ٬ دختر از خانواده اشرافی

معشوقش ٬هم سطح او نبود٬ اما برای اونا در عشق این یه مسئله  کم اهمیت بود

 

رزانگلستان ٬ دلنشین وبا پوستی روشن ٬ می درخشید بر آفتاب

رزانگلستان٬ ( درست مثل یک گل)مواظب باش  ٬بخاطره تیغایی که داره

تیغایی که خون رو جاری می کنه

آه قلبم ٬ آه قلبم

 

در تمام روز و شب های تابستون بوسه ها دزدکی و لذتها پنهانی  

قلبشونو می لرزوند  و رویاهاشونو سرشار می کرد

از احساساتی که یک عشق حقیقی می تونه به همراه بیاره

 

اما سیاهی ماتم یک روز اومد ٬وقتی که خواهرش مرد

وخیلی ها با زانوهای خمیده (به نشانه ی تعظیم )گفتند او رفته و تو باید ملکه ما بشی

 

رزانگلستان ٬ دلنشین وبا پوستی روشن ٬ می درخشید بر آفتاب

رزانگلستان٬ ( درست مثل یک گل)مواظب باش  ٬بخاطره تیغایی که داره

تیغایی که خون رو جاری می کنه

آه قلبم ٬ آه قلبم

 

 

او سوار بر اسب به سمت کلبسا رفت ٬ در حالیکه معشوقش کنارش  بود

وقتی که آنها صدای ناقوس کلیسا رو شنیدن او دیگر ملکه شده بود

و روزی معشوقش باید پادشاه می شد

 

اما مردمان کینه توز٬ مردمان نفرت٬ بااعتراض جلوی اتاق خوابش جمع شدند

"یک شاهزاده خارجی دستهای تو رو می خواهد٬

وبه ازائ اون صلح وثروت روبه سرزمین ما می آورد"

او گفت : آیا به من می گین نمی تونم با کسی که دوستش دارم ازدواج کنم

آیا به من می گین من صاحب اختیاره قلب خودم نیستم ؟"

 

و باسنگینترین شور زندگی ٬ برای آخرین بار عاشق خودش رو بوسید

من با این سرزمین عروسی می کنم ٬ ونه هیچ مردی ٬ به خاطره اینکه اگر من نمی توتم تورو داشته باشم ٬

من هیچی رو نخواهم داشت

 

رز انگلستان ٬ دلنشین وبا پوستی روشن ٬ می درخشید بر آفتاب

رز انگلستان٬ ( درست مثل یک گل)مواظب باش  ٬بخاطره تیغایی که داره

تیغایی که خون رو جاری می کنه

آه قلبم ٬ آه قلبم

 

برگردون : هما بهرام پرور

 

اینم آهنگش

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 19:38 | لینک ثابت |

سلام دوستان من تازه شروع به ترجمه کردم . لطفا با نظرات خود من را راهنمایی کنید. متنی که امروز انتخاب کردم شعری از کریستی برگ است..

اینم آهنگش

 

Snow Is Falling

Snow is falling, snow is falling on the ground,
In the forest, in the forest there's no sound,
A shallow grave is where we lie,
The boys and men who died,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found;

And the seasons, and the seasons come and go,
In the springtime birds will sing and flowers grow,
At summer's end, the autumn breeze,
Will whisper through the trees,
And leaves are falling on the ground,
And we are calling to be found;

And in our homes, so many tears,
They don't know where we have gone,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found,
We are calling to be found...

 

برف می بارد٬ برف روی زمین می بارد

توی جنگل٬  توی جنگل که هیچ صدای توش نمی آید

یک قبر تنگ که توش دراز کشیده ایم    

ما آن پسرها و مردانی هستیم که مرده ایم

برف روی زمین می بارد

وما داریم داد می زنیم تا ما رو پیدا کنند

 

وفصل ها٬  وفصل ها میایند و می رند

تو فصل بهار پرندگان آواز می خوانند و گل ها درمیان

آخر تابستان ٬ نسیم پاییز

بین درختان نجوا می کند

وبرگ ها روی زمین می افتند

وما هنوز داد می زنیم تا ما رو پیدا کنند

 

و خانه های مملو از اشک هست

به خاطر اینکه نمی دونن ما کجاییم

برف روی زمین می بارد

وما داریم داد می زنیم تا ما رو پیدا کنند

وما داریم داد می زنیم تا ما رو پیدا کنند....

 

برگردون : هما بهرام پرور

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

وخدا می خندد ...

 

نيم شب در رختخوابم  دراز كشيده بودم٬ ناگهان بوي عطری تمام فضاي اتاقم را پر كرد . اما نيمه شب ٬ عطر ؟!! در حالی که سر مست از این عطر شده بودم  ٬ چشمانم را بستم. حسی به من می گوید گویا دگر دراین عالم نیستم ٬ چشمانم را باز مي كنم ٬ مکانی دگر را مقابل خود می بینم .دشتی زیبا با گل هاي رنگارنگ ٬ آب رودي زلال که از زير پلی مي گذرد . آبي لاجورديی آسمان و پرندگاني که دران اوج گرفته اند  و ٬ و٬  و...همه چيز برایم غير باور است. کمی آنطرف تر مرداني زيبا رو را مي بينم كه دف مي زنند و حورياني كه مي رقصند . بعضي از اين حوريان با سيني هاي برسر ٬ به سمت زني زيبا رو كه بر تختي شبیه تخت شاهزادگان نشسته هست ٬ مي روند . در حالی که از چیزهای که می دیده ام در شگفت بودم جلو می روم و از يكي از آنها  مي پرسم : اين همه شادي برای چه ؟ ٬ اين عطر چيست ؟ اينها چيست بر سر آنان ؟ آن زن٬ او كه بر تختي كه بر آب نشسته ٬ او كيست؟

با لبخندی دلنشین نگاهم می کند و مي گويد: آرام باش دختر٬ چقدر عجولی٬   يكي يكي . از این شادی و شور پرسیدی  ٬ برای این است كه دختري به ابراز عشق پسری پاسخ مثبت داده. اين عطر هم ٬ عطر نفس اوست .اين كه پرسيدي اينها چيست بر سر آنان ؟ بايد بگويم اينها رشته هاي زندگي اين دختر و پسر است و او نيز فرشته پيوند است. من گفتم : اين رشته ها را براي چه مي خواهند ؟ پاسخ داد : آنها را پيش فرشته پيوند مي برند تا آنها را گره شان زند.و باز پرسيدم :كي ؟٬ كي شروع مي كنند ؟ دوباره می خندد : باز كه عجله كردي؟

چند روز بعد .... صداي دف به اوج می رسد و حوریان  هله هله می كشند . مردي از دور به این سو مي آید . مردي بلند قد ٬ با موهايي بلند ٬ چهره ي مردانه ٬ جذاب وآرام .حوريان مي گويند: او فرشته عشق است و امروز روزي است كه دو جوان حلقه ها را دردستان هم مي كنند. فرشته عشق با چهره ي متبسم به سمت فرشته پیوند مي رود و دقیقا روبرويش مي نشيند . هر كدام از آنها از يك سيني ٬ رشته ي برمی دارند و به شكل حلقه ي درمی آوردند. در گوشه ي ديگر مردي با سیمایی زشت را مي بينم كه در چهر ه اش خشم و نفرت موج می زند و از دور شاهد ماجراست. همه  سكوت می کنند ٬ حتی پرندگان . همه منتظرند. آن لحظه شيرين فرا می رسد و آن دو حلقه ها را در هم انداخته و در سيني جديد كه درميان دو سيني واقع شده بود می گذاردند. دوباره هله هله ٬ دف و پاي كوبي . ناگهان آن مرد زشت فرياد می زند در حالیكه نفرين مي كرد  و فحش می داد  . تمام وجودم را ترس در بر می گیرد . صورتم گر می گیرد ٬ بدنم می لرزد.  با صدای لرزان می پرسم : اوكيست؟ آنها گفتند كه او شيطان است و از عشق متنفر . او تحمل ديدن و شنيدن ابراز علاقه و عشق را ندارد. اما نگران نباش اگر اين دو جوان بخواهند مي توانند او را شكست دهند . فرشتگان بی توجه به او  دوباره جشن خود را آغاز می كنند.

روزها در پی هم می گذرند و روز وصال فرا می رسد .  همه براي پيوند دو جوان آماده اند. دو فرشته پيوند وعشق درمقابل آينه  نشسته اند ٬ دوباره سکوت.  در آينه تصويري آن دو جوان دیده می شود . تصويرهمان دو جوان كه قرآن به دست کنار هم نشسته اند ٬ مرداني در كنار آنها و زناني كه بالاي سر آنها قند مي سابند . چهره هايي مضطرب و درعين حال شاد . ناگهان همه فرشتگان به حالت دعا زانو مي زنند

 

                                  

 

صداهاي شنيده مي شود ٬ صداي زن و مردي كه مي گويند :خدايا فرزندم را به تو مي سپارم ٬ هيچ چيزي جز سعادت اين دو نمي خواهم وصدايي دگر مي گويد: خداوندا٬ در قلب آنها عشق را نگهدار تا در كنارهم از پس سختي ها گذشته و هيچگاه شكست نخورند. فرشتگان آمين مي گويند. همه چيز آماده بود ٬ فرشته عشق با صداي رسا و زيبا  شروع مي كند: انكحت ....  ناگهان از دل خاك گل هاي زيبا بيرون مي آيند و بار دگر انكحت ....  اين بار عطري خوش همه جا را پر مي كند ٬ و باز هم انكحت ....  همه ساكت منتظر پاسخ حتي اين شيطان لعنتي . صداي زيبا دختر كه مي گويد:  بله ٬ سكوت را مي شكند. فرشته پيوند حلقه ها را مي كشد و گره محكمي مي زند. دوباره همه کس و همه چیز غرق شادي می شود به جز شيطان. ناگهان نعره مي كشد  ٬ يورش مي آورد ٬ فحش می دهد ٬ اما نمی تواند داخل شود  . من مي ترسم فرياد مي زنم: برو ٬ گمشو جاي تو در جشن ما نيست . با چشمانی پر از تنفر به من می نگرد ٬ پوزخندي مي زند و مي گويد : من آنها را شكست مي دهم . من قسم خورده ام كه انسان را شكست دهم . تمام وجودم را ترس مي گيرد ٬ فرياد  مي زنم خدايا كمك ٬ كمك. فرشته عشق کنارم مي آيد و می گويد: نترس ٬ او نمي تواند كاري كند ٬ قدرت وارد شدن ندارد .مگر... سكوت مي كند. تمام وجودم ترس مي شود می پرسم : مگر چه؟ می گوید : مگر آنها فراموش كنند روز آشنايي را ٬ آن عطر خوش  را ٬  لحظه هاي با هم بودن را و... . باز می پرسم : آنوقت چه مي شود؟ با ناراحتي مي گويد : شيطان مي تواند وارد شود ٬ او رشته هاي به هم بافته شده را پاره مي كند و جدال من با او شروع مي شود . او هر جا وارد شود راحت بيرون نمي رود. هر چه  رج ها ي بافته شده كمتر باشد او زودتر به گره اصلي مي رسد وآن را پاره مي كنند .بعد گل ها خشك مي شود ٬ بوي عطر جاي خود را به تعفن ميدهد و همه جا را سياهي مي گيرد . می گویم : اوه خداي من٬ او كي شروع به بافتن مي كند؟  مي گويد : هر زمان كه آنها زندگي مشتركشان را با هم آغاز كنند.  نه نه ... من نمي گذارم. به طرف شيطان مي دوم وفرياد مي زنم : برو ٬ گمشو ٬ تو يك شكست خورده ي ٬ چند قدمی به عقب مي رود. ولی دوباره برمی گردد ٬ به من نگاه می کند ٬ در نگاه او خشم ونفرت موج می زند و می گوید : زمان می گذرد و روزها پی در پی پشت سر هم می آیند ٬ کار ٬ گرفتاری ٬ مشکلات .... . آن زمان هست که عشق جای خود را به عادت می دهد . آنگاه  فراموشی می آید . آنها همه چیز را فراموش می کنند . اولین روز را ٬ آن عطر را ٬  لحظه های با هم بودن را . آنگاه من می توانم وارد شوم . احساس می کنم دیگر توان نفس کشدن ندارم . مبهوت و با چهره ی آشفته از ترس به او می نگرم . من فریاد می زنم : نه  ٬  نه . لعنتی نه . تو نمی توانی . نه . او در حالی که بلند بلند می خندد ٬ می رود .   فرشته عشق من را به آرامی به آغوش می گیرد و می گوید : آرام باش من هنوز هستم . او همیشه از این راه استفاده می کند رعب و ترس . امید داشته باش و نترس . او می خواهد جشن ما را خراب کند و اگر ما بترسیم و عقب بکشیم  ٬  یعنی امیدمان را از دست داده ایم  ٬  یعنی او اولین ضربه را با موفقیت وارد کرده است . پس نگران نباش . بیا ٬ بیا تا دوباره جشنمان را آغاز کنیم  . این بار با لبخندی آرام بر لبانش می گوید: بیا ٬ نگران نباش . صدای دف به اوج خود می رسد و باری دگر هله هله ٬ رقص ٬ پاي كوبي.

چند ماه بعد فرشته پيوند را مي بينم كه شروع به بافتن مي كند . خيلي سريع يك رج ٬ دو رج.... دور خود مي چرخم وفرياد مي زنم : خدايا متشكرم ٬ متشكر. ناگهان شيطان را مي بينم چهره اش از خشم برافروخته شده بود . اين بار من به او پوزخندي مي زنم و به او مي گويم : به تو گفته بودم تو يك شكست خورده اي. اوبانفرت به من نگاه می كند و با خشم می گوید : وقتي خدا انسان را آفريد. به او نگریستم  . تمام اجزای بدن اورا خوب بررسی کردم و خوب ... همه چیز را فهمیدم . هیچ چیزی نبود که از آفرینش آن سر در نیاورم . هیچ چیز جز  يكی ... آن دل بود ٬ جایی برای عشق. از همان لحظه ترسیدم ٬ احساس خطر کردم . چون می دانستم  كه اين٬ انسان را از من قويتر مي كند. به همين دليل وقتي دستور آمد كه سجده كن ٬ نكردم . از آن روز قسم ياد كردم كه انسان را شكست دهم وبه بندگي خود در آورم ٬ موفق هم شدم . اما... يكدفعه چهره اش گر می گیرد ٬ بدنش به لرزه می افتد . باخشم و تنفر فريادمی زند : اما..اما به جز زماني كه  عشق وارد دل هاي آنها مي شود . آن لعنتي كار مرا سخت مي كند . هرچه آن قويتر ٬ من شكننده تر مي شوم . حتي گاهي آنقدر آنها را قدرتمند مي سازد ٬ كه مي توانند معجزه كنند. مانند زنی که حاضر به خیابان خوابی می شود برای معشوقش. در حالی که هیچ کس حاضر به انجام چنین کاری برای دیگری نیست حتی در غیر اینصورت درک این موضوع نیز برای آنها سخت است.  و با ابراهيم ٬ مريم ٬ مسيح ٬ محمد ٬ علي وفاطمه.... اه ....... از فرط خشم تمام وجودش به لرزه مي افتد و ناگهان ناپديد مي شود. سر تا پا شوق و شادی می شوم . بلند بلند می خندم ٬  دور خود مي چرخم . ناگهان خود را مقابل  دو آن دو فرشته مي بینم . فرشته پيوند را می بینم که چقدر تند  رج ها را بالا می آورد و فرشته عشق که با لذتي فراوان به دست او نگاه مي كند . من نيز مي نشينم و با لذت به آنها می نگرم  و خدا مي خندد.

 

                                   

 

امروز بعداز  سالیان دراز  وقتي به فرشته پيوند نگاه مي كنم ٬ هيچ خستگي در چهره او نمي بينم و آن خنده هميشگي نيز بر لبانش است و با لذتي خاص مشغول بافتن است ٬  او از هميشه تند ترمي بافد .و باز هم خدا مي خندد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده توسط هما در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar