سلام
ماجرای زیر براساس واقعیت ولی آغشته به طنز.
اردیبهشت ماه امسال برای کنکور کارشناسی ارشد خواهرم به اراک رفتیم. حالا بماند که خواهرما هم به کتابها افتخار هم نداده بود و حتی زیر چشمی هم بهشون نگاه نکرده بود!(یکین بود بگه حالا که نمی خواستی بخونی، مجبور بودی ما رو زابراه کنی تا اراک بکشونی؟خوب تهران می زدی!
)امتحان بچه های کامپیوتر دو مرحله ی بود، یکی صبح ساعت8و یکی دیگه بعدازظهر ساعت4 بود. بین دو امتحان ما همون جاها داخل یکی از میدونهای اراک که خیلی نزدیک دانشگاه بود اطراق کردیم. خانواده های دیگه و کنکوری های دیگه هم ، اونجا بودن.جونم براتون بگه که ناهار خوردیم وکلی حالی کردیم و تو ماشین تو همون میدون موندیم تا زمان کنکور. این بروبچ کنکوری هم سرها تو کتاب داشتن خر می زدن! خواهر ما هم تو ماشین دراز کشیده بود فکر کنم داشت تو خواب خر می زد!!
فکرکنین یک دختر و پسره کنار هم نشسته بودن ، بعد دختره داشت به پسری که کنارش بود می گفت اگه نظریه رو 70% بزنم... حرفش تمام نشده بود که پسره گفت: نه نظریه 70% فایده نداره باید 100% بزنی!!!!!!!!!!
حالا خواهر ما....(ولی خدایش مگه تو کنکور از این حرفا داریم؟؟؟رقابت خوب)

بین همه این افراد یه پسری بود که خیلی توجه مون رو بخودش جلب کرده بود. داشت با یک هیجانی درس می خوند که حد نداشت. دستهاشو رو حرکت می داد، اصلا یه وضعی. من گفتم برم ازش عکس بگیرم. بعد مامانم اینا گفتن : نه، ا، یعنی چی؟ زشته، فکر دیگه ای می کنن. من خوب حرف گوش کن ، گفتم باشه نمی گیرم. بعد این هیجانش رو می دیدم نتونستم، گفتم الا وبلا من می خوام عکس بگیرم. مامانم دعوام کرد که نه، ا، فکر دیگه ی پیش می آد. بعد چون من خیلی اصرار کردم، مامانم گفتن:خیلی خوب عکس بگیر ولی اگر بهت گیر داد وشماره داد و...هرچی شد مسئولیتش باخودته؟
(خوب مثلا شماره می خواست بده، خوب به من داده دیگه!!!)من یکمی نشستم با خودم کلنجار رفتم بعد نتونستم !پاشودم که برم عکس بگیرم. حالا بماند که یه گروه پسر یه جا نشسته بودن همینطوری زل زده بودن به من.
منم رفتم کنار یه درختچه شاهتوت نشستم که روبروی همون پسر بود و کسی نمی تونست من رو ببینه. بعد شروع کردم الکی از شاهتوتها عکس گرفتن. فکر کنین ، یک عکس می خوایم بگیریمها!!!!فکر کنین آدم برای یک عکس گرفتن چه ها که نباید بکنه؟؟!!![]()

بعد در یک عملیات ژانگورلی سری ازش عکس گرفتم. نه بهترین از این می تونستم زاویه بندی کنم که کسی من رو نبینه ، نه اون متوجه بشه. البته فکر کنم ، متوجه شد چون بعدش کتابش رو جمع کرد و دراز کشید! بعد من دوباره رفتم طرف ماشین. مامانم بهم کلی خندید گفت: خوب خیطت کرد. کیف کردم، همون موقع گرفت خوابید. منم خیلی خوشحال عکسم رو نشون مامانم دادم، که یعنی عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()

پشتش هم همون دختر و پسری هستن که گفته بودم.
ولی خدایش باباش تا آخر که ما بریم ، همش من رو نگاه می کرد. حالا خوبه فقط یک عکس گرفتم. شماره تلفن که نگرفتم!!!!
ولی خدایش چرا ؟؟ چرا شما پسرها فکر دیگه می کنین؟؟ هاها؟؟ همین دیگه نمی زارین استعداهای من شکوفا بشه. ولی خدایی از خنده ها ، از اون نگاه موزیانه پسرها وقتی که می خوای عکس بگیری، فقط برای اینکه به نظرت کارشون یا فعالیتشون برات جالبه و...متنفرم.
تاحالا به خاطر همین نگاه یا دوربینم رو سری جمع کردم یا 180 درجه چرخیدم الکی از یه چیز دیگه عکس گرفتم. چرا یه دختر باید این همه عذاب بکشه برای عکس گرفتن؟؟؟ هاااااااااااااااااااااااااااان.
در آخر اینکه من امروز خیلی خوشحالم. چون خبر رسید بهم که یکی از دوستام یعنی مریم عزیز از دوستان دوره دبیرستان تا به حال جز گروه Seven معروف یه مریم بی مخ، رتبه 10 پلیمر رو آورد .مریم دانشگاه امیرکبیر پلیمر می خونه و ترم آخر هست. بهش تبریک می گم و به داشتن چنین دوستی افتخارمی کنم. می دونم کار رو یکی دیگه کرده و غرورش هم ماله یکی دیگه هست ولی خیلی خوشحالم و اصولا دوست دارم که خوشحالیم رو فریاد کنم. مریم جون بهت تبریک می گم و آرزوی موفقیت روز افزون و شادی رو دارم. ![]()
I find alot of Information Watching people as they Live
I look around and see emotions
Hate Love Anger Happiness
You get what you give
من با دیدن مردم و زندگیشان اطلاعات زیادی بدست می آورم
به اطرافم نگاه کردم و احساسها را دیدم
تنفر، عشق، خشم، شادی
بدست می آوری هرآنچه را که دادی!
برگردون: هما بهرام پرور

